روزی که من تازه وارد دانشگاه شدم , و به دانشکده ی که باید میرفتم معرفی شدم در چوکی که در ردیف اول صنفم قرار داشت نشتم با امید اینکه همیشه فردی اول کلاس باشم یعنی بو و هوای کپتانی به سرم بود, اما آنطرف صنفم که به اندازه چند چوکی خالی راه میان صنفم ایجاد شده بود که خظ قرمز میان پسران و دختران آن صنف بود ؛ پسران و دختران با خواص های متفاوت یعنی عده شوخ ,خندان,آرام , موذی, عاجز, ونهایتا خوش خلاق بودند , روز ها میگذشت من شهرت از استعداد و توانایی علمی و آموزشی افزون تر میشد و من روی زبان استاد و هم کلاسی هایم قرار میگرفتم , روزی دختری که از همه آرام تر ونجیب تر بود برایم موضوعی را مطرح ساخت گویا ا ظاهراً این یک پرسش خودمانی و دانشگاهی میان دو همصنف بود اما در اصل این نبود اون عاشق من شده بود و میخواست ارتباط اش را با من بر قرار سازد اما اون کسی نبود که با دیگران خیلی اجتماعی باشد ارتباط اش زمزمه ی دوستت دارد را در میان همصنفانم به پا ساخت , این بود که عجر ,زیبای و استعداش من را نیز بخود جذب کرد قسمیکه گاه او برای من میگریست , گاه من برای او میگریست, هر دو با یکدیگر می نگریستم و میگفتیم سخن از درس اما رازی اشک پنهانی یک یکدیگر را به رخ یکدیگر نمی کشیدیم , سر انجام اون به کرسی که من می نشستم نشست ؛ من از یکطرف خیلی خوشحال شدم و از طرف دیگر نا راحت شدم ؛ که به آرزویم نرسیدم اون من را روز بروز بخودش بیشتر جذب کرد حتی که پنهان کاری های عاشقانه ی او را هویدا ساختم روزی با جمع از دختران هم صنفم زیری درخت سروی نشسته بود رفتم برایش گفتم که تو رویای منی سنا جون نمیتوانم دیگر درس را ادامه بدم بالاخره اون از این سخن خیلی متعجب شد و من هم احیایم را از دست داده بودم عشق اش کورم ساخته بود , وقت نا وقت احساس تهنای میکردم ودر گوشه و کنار دانشگاه که اصلا ترس و احیا از من گم شده بود او را صدا میزدم ؛ این رویای واقعی من بود سنا که محبتم را شوخی دانست و من را رها کرد و همیشه بهانه های خردم ,دانشجویم , را میکرد که روزی خبر شدم نامزد برای دیگری شده همین بود که من به مرض روانی سردچار شدم دیگر در من استعداد باقی نماند و از عشق , دختر برایم دیدگاهی نفرت انگیز بجا ماند و تا هنوز نخواستم که از دیگری باشم ونمیباشم همه همه سنا دنیا همون است که من میخواست نروید عزیزان به این راه ,راه سیاه ,راه غش, راهی که انتهای اش در حیله نهفته است.
|